گذشت ، برماهم گذشت ، اما چگونه گذشت بماند.

روزها می‌گذرند بی توجه به حضور ما ، آن هنگام که دلتنگ طلوع می شویم ، غروب را پیش رو داریم و وقتی که دل به ستاره می بندیم ، یگانه مشعل روز روشن می شود. یا زمین وارونه خیال ما می چرخد یا ما برعکس زمین.

روزها می گذرند بدون توجه به خواست ما، عقربه ها به خواست ما نمی چرخند. هنگامه انتظار ، ساعت ها هم لجبازی می کنند و عقربه ها عجله ای برای دور زدن ندارند ، سرشان گیجه رفته از اینهمه بیهوده چرخیدن ، خسته اند. اما شادی که می آید عقربه ها از غم هم عجول تر می شوند. آنچنان با سرعت می تازند که گذر زمان را حس نمی کنی تا وقتی که رفته باشد زمان و شادی هردو باهم.

روز ها می گذرند بدون ما یا با ما، کودکی را حس نمی کنی ، انتظار بزرگ شدن را می کشی ، می خواهی بزرگتر باشی که اگر خواستی از طاقچه اتاق پدربزرگ شیرینی برداری مجبور نباشی متکا زیر پایت بگذاری و به زور خودت را بالا بکشی. بزرگتر که شدی دلهره فردا را داری از گذشته چیزی نمی خواهی و امروز را فراموش کرده ای . غم نیامده فردا را داری. و بزرگتر می شوی بدون اینکه متوجه شوی . حالا دیگر نه به گذشته فکر می کنی و نه آینده. خسته شده ای می خواهی امروز بگذرد و فقط بخوابی. و باز روزگار می گذرد. به آئینه که سر می زنی سپیدی موهایت ، چروکی که حاصل عبور زمانه است را دیدی به گذشته فکر می کنی به روزهایی که بی آنکه متوجه شده باشی گذشته اند به لحظات شاد و غمگینی که فقط خاطراتشان باقی مانده. یاد کودکی و بازیهای کودکانه. درسهای مدرسه و شیطنت های راه برگشت از مدرسه. روزگار کار و تلاش. دست به عصا روبه روی آئینه آه می کشی که چه زود گذشت.

حال من و تو کجای این دنیا ایستاده ایم. به گذشته فکر می کنیم یا دلهره فردا را داریم.شاید می خواهیم شب بشود و خسته از کار به استراحت بپردازیم. شاید بهتر باشد بپرسم کجای زندگی هستیم. چه زندگی یکنواخت کسالت آوری. حتی من نتوانستم یک رئالیست رئال باشم. اینکار را هم نتوانستم خوب انجام بدهم. کی زندگی را می بازیم و کی برنده شده ایم. تعریف برد و باخت چرا اینقدر متغیر است. چرا ؟؟

دارم به عقل شک می کنم؟؟ جنون و عقل مثل عشق ونفرتند. با هم بدون فاصله. آنقدر به هم نزدیک که جدا کردنی نیستند. کمتر از یک مو. مثل اجل به آدمیزاد.

حرفها مانده در دل، بغض در گلو ، سنگینی هوا رو می شه حس کرد.

/ 2 نظر / 14 بازدید
سحر

چقدر به حس و حال این روزهای من نزدیک بود این نوشته... در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود...

نسیم

سالها منتظر روزهای رو میکشیدم که مستقل بشم دانشگاه برم و خودم به خودم تکیه کنم اما حالا...هیچ چیز راضیم نمیکنه فقط یه ولع بود برای رسیدن...