پینوکیو

تصور کن ، دوستی ، عزیزی یا شخص محترمی ؛ برای یادگاری شی کوچکی به تو بدهد ، مثلا یک مجسمه کوچک چوبی و یا یک همچین چیزی ؛ و تو بگذاریش کنار تختت یا روی میزکار که همیشه کنارت باشد و با این مجسمه کوچک حرف بزنی ؛ در تنهایت ؛ در خلوت خودت ، آرام و گاهی هم با نجوا رازهایی مگویت را برایش فاش کنی ؛ چند ماه که بگذرد به این مجسمه عادت می کنی و بیشتر که بگذرد نوعی وابستگی بیشتر به حرف زدن با دوست چوبی ات.
حالا تصور کن یک روز دوست چوبی در جواب حرفی ؛ درددلی یا رازی جواب تو را بدهد یا اصلا همینطور که نشسته ای و داری کار می کنی حرفی بزند ؛ این اولین جمله ؛ اولین حرفی که دوست چوبی قرار است بزند باید حرف مهمی باشد دارم به این جمله فکر می کنم، حالا من شده ام یک عروسک چوبی کوچک و می خواهم حرف بزنم تا آن جمله را پیدا کنم که ارزش حرف زدن داشته باشد شاید سالها طول بکشد برای حرف زدن.

/ 3 نظر / 6 بازدید
آرام

من اگه به شخصه يه مجسمه كوچك چوبي بودم اولين كلمه اي كه وقتي ميتونستم حرف بزنم ميگفتم اين بود كه "حالا نوبت منه وراجي كنم برات" [نیشخند]

مرضی

زودتر حرف بزن... خیلی زود دیر میشود گاهی

سمیه

من جای عروسک چوبی نبودم اما یه عروسک چوبی داشتم که یه دفه به حرف افتاد اما با حرف زدنش به همم ریخت بدجوری!!