مرگ تنهایی مطلق است.

ذهنم خالی است. انگار ته گور هستم و می بینم که کفنم کرده اند. قبرکن دارد روی من خشت می گذارد. صدایی از آن بالا می آید؛ صدای قران خوان و گریه و بازی بچه ها در دورتر. کسی مدام چیزی را می گفت تکرار کنم: اقولو اشهد... و من مدام می خواستم بلند شوم ببینم چه کسی دارد گریه می کند. ببینم چه کسی آن بالا نشسته است و دارد گریه می کند. گریه ندارد. اما بی فایده است ، نمی شود. نمی توانم. این خشت ها نمی گذارند. تنهایی را ، تنهایی مطلق را حالا دارم حس می کنم. تنهایی را تنها موقع مرگ می شود درک کرد. تنها لحظه ای که هیچکس با تو نیست و نمی تواند باشد. مطلق بودنش را درک می کنی. حتی در لحظه تولد هم تنها نیستی. مرگ لحظه تنها بودن مطلق است و مطلق بودن تنهایی. باید بلند شوم بگویم نباید گریه کنی. برای تنهایی کسی نباید گریه کرد.

/ 5 نظر / 7 بازدید
سحر

به من زیستنی را بیاموز تا از گور همانقدر در هراس باشم که از بسترم.... چگونه مردن را بیاموز...

سحر

دردا که مرگ نه مردن شمع و نه بازماندن ساعت است... تجربه ئی ست غم انگیز...غم انگیز... به سال ها و به سال ها و به سال ها...

مرضی

آره.. آدم باید برای تنهایی خودش گریه کنه فقط!

سمیه

منم میترسم از همین گریه ها کاش اونجا بزارن تنها باشیم ...بی دغدغه

زهره

قشنگ بود حقیقت همیشه تلخه این که ما موقع مرگ تنها هستیم هم یک حقیقت