ماندن

بعضی شبها ساعت ده به بعد پسر جوانی - حدود بیست سه ، چهارساله- می آید چهارراه جهاد، با یک لنگ، شیشه ماشین ها را پاک می کند. کارش را هم خوب انجام می دهد و پولی می گیرد. قدبلند و چهره لاغری دارد و مودب. همیشه هم تشکر می کند چه پول بدهی چه ندهی. از خودم می پرسم روزها کجاست؟ چرا این موقع شب می آید؟ اما تاحالا نشده اینها را از خودش بپرسم. چراغ خیلی زود سبز می شود و ماشین پشت سری بوق می زند. و این پسر با ساعت کاریش و رفتارش در ذهن من هنوز دارد شیشه ماشین را پاک می کند.

/ 4 نظر / 6 بازدید
سحر

دريغا كه فقر چه به آساني احتضار فضيلت است... به هنگامي كه تو را از بودن و ماندن چاره نيست؛ بودن و ماندن و رضا و پذيرش. درود بر شما[گل]

colonel

[گل] تا دنیا بوده همیشه از این داستان ها هم وجود داشته و آدم هایی که فقط نگاه میکنند

آرام

همش بايد چيزاي غمناك بنويسي خب يه بار يه چيز شاد بنويس اي بابا :دي ايش [نیشخند]

مرضی

شاید کارمنده بنده خدا