گفت :سیگار نداری ؟

سرفه ای کرد ؛ نه ولش کن. یادم نبود ترک کردم. بعضی وقتا یادم می ره که ترک کردم

دوباره به ساعت نگاه کرد و آه کشید.

- دوباره یادم نیست که ترک کردم، حالا یه نخ هم نداری؟

یه نخ رو آوردم بیرون و پاکت رو گرفتم جلوش.

گفت : بدجور گرفتارم ، اگه گیر نبودم نمی آمدم سراغت.

نمی تونستم کاری واسه اش بکنم . هرکاری کردم سیگار رو نگرفت

گفت ترک کرده ، رفت. این سیگار هم بدجوری آدم رو گرفتار می کنه باید یه کاری واسه اش بکنم.

/ 2 نظر / 7 بازدید
یه کودک

دلتنگ که می شوی، تنها جعبه ی سیگارت برایت آشناست.... عجیب تسکینت می دهد

سحر

این زندگی بدجوری آدم رو گرفتار می کنه...