تنها اما ماه

خارجی – شب 
نمای باز قرص ماه لاغر و باریک بالای دشت وسیع اما تاریک 
نما بسته می شود
زن جوانی حیران آهسته پیش می رود و اطراف را نگاه می کند و واگویه کنان با خود: امروز پرت شدم به گذشته ، به پنج سال و نیم پیش ... به مرد جوانی می رسد که مسیری را قدم زنان می رود و برمی گردد ، نگاه مرد به آسمان است
زن: من کجام؟ کجای این زندگی ایستاده ام؟ قلبم کجاست؟ چرا پیدایش نمی کنم؟ 
مرد اول زن را نگاه می کند و بعد با دستهای باز اطراف را نشان می دهد
مرد: من خودم گمشدم ، راه رو گم کردم ؛ اما نباید تو گذشته ها موند ؛ گذشته ها مثل باتلاقه هرچی بمونی بیشتر پائین می ری 
+ یعنی منم گم شدم؟ پس چرا نمی ترسم؟ چرا گریه نمی کنم؟ چرا برای کسی دلم تنگ نشده ؟ اصلا چرا کسی دنبالم نمی گرده تا پیدا بشم؟
- گفتم من گمشدم ؛ نه تو
+ پس من چی شدم؟ می خوای بیام دنبالت بگردم؟ نمی ترسی؟ گریه نمی کنی؟
- نه، من باید گمشده بمونم. اینجا خیلی کارها هست که باید انجام بدم
+ شاید منم گم شده ام و هنوز داغم ، نفهمیدم که گم شدم؛ چطوری باید بفهمم گم شده ام؟
- دور و برت کسی به چشمت آشناس؟
+ نمی دونم، اینجا که همه شکل همند با قیافه ها و صورت هایی شبیه به هم
- پس تو هم گم شدی ، فقط هنوز داغی ، بعدا می فهمی
+ پس باید برم یه سرپناهی پیدا کنم، آسمون ابره؛ شاید اینجاها یه غار باشه که شبو بتونم توش بخوابم ؛ راستی تو چیکار می کنی؟
نما باز می شود آسمان صاف و بدون ابر است.
- من؟ من به کسایی که داغند می گم که گم شدند، اگه بخواند برگردند بهشون راه رو نشون می دم ، اگه نشون غار یا جنگل بخوان راه رو نشون می دم و اگه بخواند گم بشند آن وقت تنهاشون می ذارم. آخه واسه گم شدن باید تنها بود. 
+ تنهایی؟
- آره ؛ خیلی وقته که گمشده ام
+ اما من می دونم که تنها نیستی پس احتمالا تو گم نشدی
- نه، تو که دنبال غار می گردی ، کس دیگه ای هم نمونده 
+ فرقی نمی کنه که من دنبال غار باشم یا نباشم ؛ اگه امشب غار پیدا کردم خبرت می کنم تو هم بیای
- اوهوم، می خوام این حرفامو بنویسم
+ می خوای بیان پیدامون کنن؟ نگاه کن آدرس غار رو ننویس ؛ یه جای دیگه رو بگو که بیان دنبالت
- نه ، نگران نباش هیشکی دنبال ما نمی گرده ، کسی نمی دونه ما گم شدیم
+ ماه رو نگاه داره قدم می زنه 
- آره ؛ آخه اونم تنهاس
+ من برم ممکنه بارون بزنه 
همانطور که دور می شود فریاد می زنه اگه یه جای خوب پیدا کردم خبرت می کنم تو هم بیا؛ امشب هوا طوفانیه
و من و ماه قدم می زنیم.
/ 1 نظر / 16 بازدید
كافه هيس

سلام به دوست قديمي داستانت روخوندم.تيكه ي اول تااون جايي كه مردروميبينه جملات وديالوگ ها ادبي اندوبقيه اش يكمرتبه محاوره ا ي ميشه .ديالوگ مرد :من خودم گم شدم راروگم كردم:اين راه روگم كردم خودش مفهوم روكامل ميرسونه پس اضافات داره وديگه اينكه اين ديالوگ كلا شعاريه ميشه داستانيش كرد. ونتونستم به عنوان برشي ازنمايشنامه بهش نگاه كنم چون نمابراي فيلمنامه است وصحنه ياتابلوبراي نمايشنامه. ايرادات ديگه ام ديدم ولي الان فرصت نوشتنش روندارم.موفق باشي