گریه در فراموشی

زندگی شاید همین لحظه باشد که در خلسه تنهایی ، این پک های عمیق سیگار و چنگ زدن حسرت زمان در حال سپری شدن است. با دستان پرآشوبت ، خودت لیوانی از ابر بردار و شعرهایت را با صدای بلند بخوان شاید کسی بشنود و لبخندی بزند و در دل خویش بگوید چه شعر زیبایی و شاید چه شاعر تنهایی ، و همین بس!!
آری
صخره ها را واگذار و سفرکن از اینجا ، اینجا همه گریستن را فراموش کرده اند.
راستی آن پنجره دلت را دیده ای ،باغ آن سوی پنجره ، گنجشک های بازیگوش باغچه ، گل های نیلوفر و رزهای سرخ ، همه شوق دیدنت را دارند ، پنجره تو را فریاد می زند و نسیم التماس لمس صورتت را می کند، پنجره بگشا.

/ 3 نظر / 3 بازدید
سحر

آن شب تمام چراغ های دره خاموش شده بودند.... جز یک چراغ و آن چراغ شاعری بود نشسته بر بالین زخم دریده ی شعرش...

مرضی

نه نه من فراموش نکردم هاااااا

یه کودک

از بین نوشته هاتون شاید اینو از همه بیشتر دوست داشتم! خیلی زیاد