آخر خط

1. اعتراف می کنم کم آوردم ، دیگر نمی توانم . بریده ام. بهتر است تسلیم شوم. یک آدم خسته بریده خیلی نمی تواند ادامه بدهد. به معجزه اعتقادی ندارم فقط تنها امیدم این است که خوب تمام شود. حداقل آخرش خوب باشد. امیدوارم.

2. می آید و می نشیند. حرف می زند ، درددل می کند و من خودم را آنجا می بینم توی آن اتفاق بد. در لحظه اتفاق افتادنش. خودم را آنجا می بینم که انگار دارد این اتفاق برای خودم می افتد. چیزی نمی گویم سرم را می اندازم پائین و می بینم که آنجا هستم . بعد گریه ام می گیرد. او حرف می زند و من گریه می کنم. چیزی نمی گویم ساکت گوش می کنم و گریه می کنم. دردل می کند و من خودم را می بینم که آنجا توی آن اتفاق هستم. بعد که تمام می شود باز چیزی نمی گویم ساکت می نشینیم روبه روی هم. سیگاری می کشیم و بعد از کارهایی که داریم انجام می دهیم می گوئیم . از کارهایی که می خواهیم یا دوست داریم انجام بدهیم می گوئیم. بعد شوخی می کنیم و او می رود . خوشحال می رود اما یک چیزی را جا می گذارد. یک چیزهایی را با خودش نمی برد. آن اتفاقی که افتاده را. آن اتفاقی که حالا دارد مدام برای من می افتد را نمی برد. دفعه بعد ، چند روز بعد که می بینمش خوشحال است. از کارهایش می گوید و یادش نیست که چیزی را با خودش نبرده و هنوز توی اتاق من است. آن اتفاق بارها و بارها توی اتاق من بدون حضور او اتفاق می افتد . اتفاقی که او با خودش نبرده است.

3. کسی نیست ؛ هیچکس نیست. و این انتهای ویرانی است.

/ 8 نظر / 11 بازدید
سحر

یگانه نوشتی رفیق..یگانه

مارال

باران بهانه بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی کاش نه کوچه انتهایی داشت نه باران بند می آمد[گل]

جویای کوکب

سلام دوست عزیز اگر میخواهی بدانی ثروتت چقدر است ,پولهایت را نشمار! قطره اشکی بر روی گونه ات بریز! تعداد دستانی که آنرا پاک میکنند ,ثروت توست!!!!!!!! مطالب جدید زده ام. منتطر دیدار و نظراتتان هستم .[گل][گل] [گل][خداحافظ][گل]

جویای کوکب

دوست عزیز مطلبتان جالب بود کاملاً درک می کنم. درست وقتی که کسی با هام درد ودل می کند و یا تکه فیلم می بینم و یا داستان عاطفی میخوانم. این هم نعمتی ست از نعمات خداوند که انسان بتواند به وسیله آن به دیگران به هر طریق کمک کند. به امید دیدار......[گل][خداحافظ][گل]

نسیم

عدد يک را دست کم نگيريد، يک عمر، يک زندگي، يک انسان![مغرور]

آرام

آدم باید یادش باشه وقتی مودش پایینه تو وبلاگ تو نیاد چون ممکنه بعدش بخواد بره خودشو دار بزنه /8

مارال

مرد زندانی میخندید! شاید به زندانی بودن خویش،شاید هم به آزاد بودن ما! راستی زندان کدام سوی میله هاست؟

شکیبا

یکی از نقشهای ذهن ما،سطل زباله بودن برای حفظ اتفاقات ناگوار نزدیکان است.و چقدر هم گنجایش دارد!