روزهایی که نیستیم

غروب به گفتگو با درختی نشسته بودم خاطرات زیادی داشت از گنجشک ها و آدم ها و از چند کلاغ. اما از زمستان چیزی نمی دانست، درخت ها زمستان را نمی شناسند من هم از زمستان چیزی برایش نگفتم. از تو برایش گفتم و از خاطراتی که با هم نداریم.

/ 5 نظر / 12 بازدید
برگ سبز

با سلام انصافا وبلاگ خوب و مرتبی داری. مطالبشم خوب بود. امیدوارم موفق باشین.

مارال

هر وقت یاد زمستان میکنم سرما تمام وجودم را به یکباره فرا میگیرد اما نا امید نمی شوم زیرا بهار را از خاطر نمیبرم .... زیبا نوشتید لذت بردم وبلاگ خوبی دارید اگر دوست داشتید خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید[گل]

مارال

با اجازه لینکت کردم وبلاگتونو دوست دارم [گل]

کی شرجی

سلام خستگی ها خستگی ها خستگی.... خوبی سیب آبی؟ بنویس بنویس بنویس بازهم بنویس نوشته هات باعث ارتباط ماست بنویس موفق باشی دوست جدید من