آدمی حسرت سرگردونه

1. اولین بار که موز دیدم خانه عمو بود تازه از سفر حج برگشته و پسر و دامادش برای همکارهای ذوب آهنی اش موز خریدند. از دور دیدم بچه ها حق نداشتند بروند توی اتاق مهمانخانه. بزرگ و زرد توی یک میوه خوری کریستال. البته الان حدس می زنم کریستال بوده. خلاصه شیشه ای بود اما درخشش موزها بیشتر به یادم مانده ولی مزه اش را سالها بعد فهمیدم.

2. بار دوم از نزدیک دیدم، سال دوم دبیرستان. سعید سلیمانی موز خرید. اتفاقی تو بازار دیدمش، هم مسیر بودیم گفت می خواهد برود عیادت آرش کاظمی. موز خرید به من هم تعارف کرد یکی بردارم اما برنداشتم. موزها مال آرش بود. آرش از سرطان مرد. آدم که سرطان خون بگیرد موز هم به دردش نمی خورد و زود می میرد.

3. من اگر یک روزی خواستم برم خانه خدا قبلش به پسرم می گویم وقت برگشتن برای همه موز بخرد حتی برای بچه ها. پولش مهم نیست چون یک جایی خواندم که موز بخاطر پتاسیم زیاد ضد سرطان است. بهش می گویم یک موقع فقط برای یک عده خاص موز نخرد و بقیه فقط نگاه کنند.

4. اما می دانید چیست داشتن یا نداشتن ، رسیدن یا نرسیدن به یک چیزی شبیه موز فایده ندارد. همیشه رسیدن و داشتن هدف همراه با حسرتی تازه است . حسرتی که می ماند سالهای سال و مانند درخشش بیشتر موز از ظرف کریستالیش. حتی حسرت روزها و آدم هایی که گذشته اند و دیگر نیستند.

/ 4 نظر / 6 بازدید
شهـلا

سـلام دوس جونم... وبت خیلی قشنگه، من تو وبم کلی چـیز باحال دارم که حتما خوشت میاد، اگه دوس داشتی یه سر بهم بزن، ضرر نمیکنی، مایل به تبادل لینک بودی خبرم کن . ممنون ... منتظرمااااا.

ستاره سهیل

کودک درون بالاخره خواهی فهمید که : همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست. یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست. قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست. مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست. و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست

مرضی

بازم هی روزگاااار ولی من اولین بار که موز دیدم، خوردم