نمی دانم بالاخره عکس خوبی شد یا نه ؟ اصلا چاپش کردند یا نه ؟ اول زن عکس را دیده یا شوهرش؟ کسی که این عکس را ظاهر کرده , چه فکری پیش خودش کرده؛ بعد سالها هنوز گاهی یادش می افتم. حتی خوابش را می بینم آن موقعی که به قول معروف تازه پشت لبم سبز شده بود - هر چند همین الانش هم مثل لته گله چریده تُنک است – جوان بودم و زن و شوهری که تازه هم رختخوابی شده بودند و در شهر ما مسافر؛ کنار پلی که حالا یادم نیست کدام بود ، سی و سه پل یا پل خواجو، شاید هم هیچکدام ایستاده بودند به تماشا، مرد از من خواست یک عکس ازشان بگیرم و دوربین را گذاشت توی دست من و لبخندزنان رفت چسبید به زن نگاهی به آسمان کردم و گفتم : کمی به چپ و روبه روی نور بایستند که عکسشان خوب بشود، نمی دانم چرا ویرم گرفت و زوم کردم رو سینه های زن، هنوز آن تصویر داخل کادر یادم است ؛ برجستگی هایی که از زیر مانتو کرمی زن می خواستند بیرون بیافتند ، اگه خوب دقت می کردی یا جلوتر می رفتی می توانستی نوک سینه ها را هم ببینی ، حتما یک سینه بند سفید بسته بود که اگر مانتوش را در می آورد نوک های قهوه ای را وسط سفیدی اش می توانستی تشخیص بدهی. نمی دانم یک دو سه گفتم یا نه ؛ ولی عکس را گرفتم , فقط از سینه های بزرگ زن در وسط کادر و کمی پایین و بالاترش . آن موقع دوربین ها دیجیتال نبود که بتوانند ببینند عکاس ، چه شاهکاری کرده ، دوربین را که دادم دست مرد به گمانم تشکر کرد اما من آنجا نبودم در عوالمی دیگر بودم ، هوای بهاری هم مزید علت شده بود. زیرلبی خداحافظی کردم و تا خانه سرم پایین بود. نمی توانستم سربلند کنم ، سرم را که بلند میکردم فقط به سینه های زن ها نگاه می کردم ؛ داغ داغ بودم انگار تب کرده باشم. آفتاب هم مستقیم می خورد توی سرم ، رفتم خانه و دوش گرفتم تا کمی حالم عوض شد، بعد از اینهمه سال هنوز بعضی شب ها خواب آن عکس را می بینم، خواب می بینم که یک دوربین عکاسی بزرگ را گذاشته اند پشتم و میان دو تپه بزرگ مجبور بروم و برگردم. تپه های بزرگ که بالای هر کدامشان دو تا سنگ قهوه ای گذاشته اند. هفت بار که میروم و برمی گردم صداهایی را از پشت تپه ها می شنوم ، می شنوم که زن دارد التماس می کند که این عکس ربطی به او ندارد ولی مرد قبول نمی کند و می خواهد زنش را طلاق بدهد و بعد صدای چریک دوربین وفلاش را می شنوم و از خواب می پرم. می دانم هیچ وقت پیدایشان نمی کنم و آنها هم دیگر نمی توانند من را بشناسند برای همین داستانش را نوشتم ، شاید زن روزها که حوصله اش از خانه داری و کارهای خانه داری سر می رود سراغ مجله ای ، کتابی برود و یا در اینترنت داستان را بخواند. یا شوهرش کارمند باشد و همانطور که پشت میز وقت می گذراند همکارش با خنده این داستان را از روی وبلاگی ، کتابی چیزی برایش تعریف کند. حتما چرت مرد پاره می شود ، برمی گردد به آن سالها ؛ به روزی که بار اول عکس را دیده ؛ چقدر فحش و ناسزا خورده ام ؛ شاید وقتی هم عکس را دیده اند کلی خندیده اند ؛ ممکن است ؛ ممکن است نشسته اند و به من و کار من خندیده اند و حالا برایشان یک خاطره بامزه شده که گاه گاهی هم یادشان می افتد و مرد همانطور که دست می گذارد روی سینه های زنش با هم می خندند.

هر اتفاقی ممکن است افتاده باشد ؛ حتی ممکن است اصلا عکس سوخته باشد؛ یا تار شده باشد و عکاسخانه زحمت ظهورش را بخودش نداده؛