هیچوقت نتوانستم سروته خیار را از هم تشخیص بدهم همیشه از یک طرف شروع می کردم اگر تلخ بود که ادامه خوردن تلخی اش را می گرفت و اگر هم نبود آخرش را نمی خوردم. به همین راحتی. حالا فکر نکنید از آن دسته آدم های نیمه دیوانه هستم که دنیا را یک جور دیگر می بیند و می خواهد برایتان از نحوه دیدن دیگرش برایتان حرف بزندو دنیا را روایت کند. نه، من فقط کمی مشکل بینائی دارم. یعنی با اینکه تا به حال دوبار چشمهایم را عمل کرده ام و یک عینک به قول معروف ته استکانی می زنم باز جزئیات برایم قابل تشخیص نیستند. مثلا همین سرو ته خیار ، حتی چند بار خیار را از وسط می شکستم و از وسط می خوردم اما باز گاهی تلخی ته خیار اذیت می کند. اصلا چرا به سر خیار می گویند ته خیار. این قسمت که اول خیار است . یعنی سرش. همان قسمتی که به بوته متصل است و این اتصال یعنی بهره از آب فراوان و این رسیدن آب زیادی باعث تلخ شدنش می شود. شما هم نمی خواهد نتیجه بگیرید که آری آری. هر چیزی زیادی اش خوب نیست حتی آب، که روشنائی است و معرفت است و بهمان است که سرخیار( منظور همان تهش است) را تلخ می کند. حالا چرا اینقدر به سرو ته و تلخ بودن خیار گیرداده ام؟ راستش هم به تجربه و هم از ارثیه قدیم (ضرب المثل ) به این نتیجه رسیده بودم که همه چیز تلخش مفید تر است. مثل تریاک یا دارو، شربت سینه  که تلخند. گس اند. مثل همان مردافکن تلخ. مثل همان کلمه که توی ذهن ما با تلخی عجین شده. حقیقت که از قدیم گفته اند تلخ است ولی تلخی ته خیار نشانه مفید بودنش نیست.فایده ای ندارد. تلخ بودنش حکایت تلخی است از سر راه آب قرار گرفتن. درست مثل ورودی آب مزرعه و کرتی ها که جریان تند آب همه بوته های کاشته شده را با خود می برد و همیشه خدا آن تکه زمین لک شده، لخت است، کچلی سر مزرعه است. شاید هم نشان از حقیقتی باشد که هیچکس کاشف رازش نبوده است درست مثل تلخی تنهایی که تلخ است. و وقتی پسش می زنی و حس می کنی وقتش است که تنها نباشی مثل یک معتاد برمی گردی سراغ تلخی اش و هنوز نفهمیده ام چرا تن به تلخی می دهیم.