خوب، بعضی وقتها حال آدم خوب نیست. حالا این بعضی وقتها ممکن است یا زیاد تکرار شوند یا زیادی طول بکشند. اما به هر حال فقط بعضی وقت ها است.

لذت های زندگی را یکی یک دارند از آدم می گیرند. مثلا همین یکی. همین که وقتی از سینما می زنی بیرون. از کوچه پشت سینما سر در می آوری و سرکوچه یک دکه کوچک یا گاری بود که سیگار هم داشت و از اتفاق نخی هم می فروخت و آدم یک نخ سیگار می خرید و قدم زنان کنار رودخانه می رفت و به فیلم و دیالوگ ها و ... خلاصه به همه چیز فیلم فکر می کرد و سیگار دود می کرد. اما کو؟؟ از سینما که می زنی بیرون . حالت از فیلم به هم خورده. دکه سیگار فروشی نیست. سرکوچه فقط ترافیک است و صدای بوق. بدتر از همه رودخانه هم خشکیده، انگاری بیابان برهوت. ولی باز قدم می زنی. می روی بی سیگار و سوت زنان. تا برسی به سرخیابان اردیبهشت. اردیبهشت جنوبی. اما باز کو؟؟ نیست. آن دکه لبو فروشی و آن روشنائی چراغ زنبوری اش و آدم های اطرافش که بشقاب به دست ایستاده اند و لبوی داغ می خورند و از روی بشقابشان بخاری بلند می شود که روح آدم را می برد. نیست. آن دکه هم نیست. بخار لبو و چراغ زنبوری و آدم ها هم نیستند. به جز ترافیک اردیبهشت هیچ چیزی آن اطراف نیست. باید رفت. باید سوار یک تاکسی شد و از اینجا ، از این محله ها دور شد. باید رفت.