شاید هیچکس به اندازه یک نگهبان شب احساس تنهایی نکند؛حالا نگهبان هرکجا که می خواهد باشد. اینکه قرار است چندساعتی را تک وتنها در آن نقطه بماند و از چیزی نگهداری کند که هیچ تعلق خاطری به آن ندارد سخت است؛اولش شروع می کند اطراف را جستجو کردن؛پائیدن؛ قدم زدن دور یک نقطه مرکزی فرضی اما زود خسته می شود حوصله اش سرمی رود.حالا همراه قدم زدن آوازهم می خواند اولش زمزمه زیرلب که بعد یادش می افتد تنهاست و بلندبلند می خواند. حتی اگرصدای خوبی نداشته باشد تا بالاخره خسته می شود نفسش می گیرد محیط اطرافش هیچ انگیزه ای برای ادامه خواندن به او نمی دهد؛سکوت محض؛ فقط هراز گاهی صدای دوردست عبور ماشینی و دوباره سکوت. که می تواند با قدم زدن بشکندش اما ترجیح می دهد او هم همرنگ محیط بشود ساکت؛ و حالا با اشیاء اطرافش فرقی نمی کند؛ ایستاده اما غرق در خیال؛ خیالی دور یا نزدیک؛ تلخ یا شیرین که این را می شود از چهره اش خواند که اگر گوشه لبش چروکی باشد، دارد به آن خیال، به آن خیال دور لبخند می زند اما اگر پیشانی یا ابرو چروک برداشته باشد غمی تلخ وجودش را گرفته؛غمی که شاید از یاد آن خاطره آمده یا غم تنهایی؛غمی که از دیدن خاموش شدن یکی، یکی روشنائی هایی دور به علامت خوابیدن اهل پشت آن قاب حکایت می کند و کسی با او، یا به یاد او نیست؛ چون نگهبان می داند وقتی ساعت نگهبانی اش تمام شود تنهایی اش تمام نمی شود تنهایی نگهبان، تنها با او می ماند و این غمگینش می کند؛ غمی که که ساعات نگهبانی را کشدار می کند؛ زمان کند می شود هرلحظه اش ؛ هر ثانیه اش را لمس می کند درد می کشد و عقربه ساعت عقرب می شوند و جانش را نیش می زنند حالا تصورکن نگهبان با همه غمی که از تنها بودنش دارد ناخودآگاه غرابت غریبی هم به آن پیدا کرده؛ اما یک شب؛ رهگذری یا یک آشنای دور بیاید و مهمانش بشود و حالا هر کدام همینطور که نشسته اند و چایشان را فوت می کنند تاسرد شود در ذهنشان دنبال کلماتی بگردند تا بادیگری ارتباطی برقرار کنند یاحداقل این سکوت معذب را بشکنند اما دریغا ودریغ که روزنی به این سد نیست و اینجاست که نگهبان می فهمد چقدر تنهایی اش دلچسب بوده یاحداقل به آن خو کرده؛به صدای سوت خودش در دل شب عادت کرده کاش دوباره تنها می شد؛ این مهمان ناخوانده می رفت یا حداقل به خواب می رفت.