1.


دختر همسایه روبرویمان هی مدام می آید لب پنجره، الکی کوچه را دید می زند با تاپ سرخ و موهای بلند و سیاه. دلم می خواهد یکبار خفتش کنم. لاله گوشهایش را بمکم و نوک سینه هایش را قلقلک بدهم، زیر گلویش را بخورم. همین که شل شد، چشمهایش خمار شد و دلش خواست فرار کنم. مطمئنم دیگر نمی آید لب پنجره.

2.

همسایه روبروی ما یک پیرمرد و پیرزنی هستند که عاشق همند. پیرمرد هنوز گاهی برای زنش گل می خرد، گل سرخ. اما بچه ندارند. زن بچه اش نمی­شود. دلم می­خواست بچه داشتند. یک دختر 20، 21 ساله که با تا تاپ سرخ و موی بلند می آمد پشت پنجره و نخ می­داد و من یکبار دخترک را خفت می کردم.

3.

خانه روی به رویی ما یک خانه مخروبه است که کسی صاحبش را نمی شناسد. تقریبا چیزی از عمارت خانه نمانده. دیوارها و سقفش ریخته. درهای چوبی اش شکسته اما بهار که می شود درخت های حیاطش جوانه می زنند و سبز می شوند. شکوفه هایش مست می کنند آدم را. حسودیم می شود به این خانه. کاش کسی آنجا زندگی می کرد. مثلا من . می توانستم بروم اتاق بالائی و از پشت پنجره اش زل بزنم به حیاط خانه مان و به درختانش و موهایم را باز می کردم که نسیم موهایم را نوازش کند.