پدربزرگ همیشه می گفت راه رفتنی را باید رفت و رفت
حالا من مانده ام و این قاب عکس و حرف های گفته نشده و حجم این سکوت.
سکوتی که برای شانه های من بسیار سنگین است و طاقتم طاق شده.
من هم دارم می روم که باید رفت. که هزار دلیل برای رفتن. بی هیچ دلیلی برای ماندن
آخرین تلاشم را هم کردم که بمانم نشد.
می دانید راه رفتنی را باید رفت.