همواره مرا به قضاوت نشسته اند و برادران و خواهرانی بوده اند  که مرا به چاه قضاوت انداخته؛ اما نه به برابری و انصاف. که کاش اندکی داشتند اما دریغ و دریغ. و آنکه در این چاه است یوسف نیست تا از چاه برآید و عزیز مصر شود. سیاوش است. از خرمن آتش گذشته و اکنون در خون نشسته ، در بن چاه قضاوت. حال کاش سنگی بر در چاه می گذاشتند و می رفتند که خون سیاووشان تنها برای سوگ است

انگار و ما به رسم زمانه همیشه سوگ نشین سووشون. خیره به چاه های بی سنگ و سیاوشان زنده

 

پ.ن: این را به دوستی نوشتم که با اندکی تلخیص اینجا نیز آوردم