لطفا خودش را بیاورید

1.

" لطفا خودش را بیاورید" !!! هر بار که از جلوی مغازه اش رد می شدم این جمله را که روی یک کاغذ نوشته لطفا خودش را بیاورید ذهنم را درگیر می کرد. بالاخره طاقت نیاوردم ویک روز رفتم داخل مغازه و جریان این متن را پرسیدم. گفت: می آیند جنس های مغازه را می بینند. زیر و رو می کنند. سر رنگ و اندازه و ... با هم بحث می کنند. نظر من را هم می پرسند. سر قیمت چانه می زنند و دست آخر می گویند خیلی خوبه ولی اجازه بدهید با خودش بیائیم - همان که قرار است برایش خرید کنند- حالا اینطوری راحت تر است حداقل می دانند باید خودش را هم بیاورند.

2.

هنوز قضاوت بر ظاهر بسیار اهمیت دارد. به ظاهر من ظاهرا زیاد می خندند اما پشت سرم .

دسته عینک - عینکی که چندین و چند بار رویش پشتک وارو زده ام-  کج شده و روی صورتم درست نمی ایستد اما خوب من هنوز دارم می بینم. یعنی اجسام قابل تشخیصند.

کفش هایم از رو رفته اند و من از رو نرفته ام و هنوز می پوشم. و هنوز می شود قدم زنان رفت.

پیراهنم با اینکه تمیز است و بعد از چند سال قابل استفاده است. اما کهنه است دیگر

دوتا شلوارهام - نه آن شلوار ؛ شلوار واقعی!!- رنگ شان عوض شده اما هنوز مستور عورت اند.!!

3.

آزادی یعنی داشتن حق انتخاب. اما آیا انتخاب از چند گزینه موجود و به دلخواه انتخاب کردن؛ آزاد بودن انتخاب کننده را می رساند و یا باز در محدوده بسته ای آزادانه انتخاب کردن خودش دیکتاتوری محسوب می شود. هر بار برای انتخابی ، خریدی، نوع پوشش و.... همین درد را دارم اینکه باید خودش را با خودم ببرم! یعنی خود خودم را. آنکسی که باید انتخاب کند. آنکه بی دغدغه نوع نگاه دیگران، حراست اداره و.... بتواند چیزی را انتخاب کند. و چون خودش می خواهد آزادانه انتخاب کند، نه از گزینه های موجود نمی توانم با خودم ببرمش.

بنابراین ترجیح می دهم در زمینه پوشیدن بدترین را انتخاب کنم. حداقل می دانم دلقکی دارد عقاید خودش را اجرا میکند نه رفتن از جاده ای که دیگران می خواهند بروی.