ما به پایان رسیده ایم، به پایان جهان، به اپوکالیپس! به نسیان، به هیچی، به نیروانا! ما به تابوی دیگری رسیده ایم. شاید در غرب نیز به مانند شرق مرگ اندیشی چیره شده است! همانگونه که فروید پیشی بینی کرده بود، جنگ، انسان غربی را واداشته که نگرش خود را تغییر دهد؛ واداشته تا مرگ را ببیند، و وادار شده تا مرگ را دیگر انکار نکند و به جای شایسته خود بازگرداند. ولی جنگ دوم و هراس از بمب اتمی که هیروشیما را یک باره نابود کرد، جنگ دیگری بود و فریفتار زدایی دیگری حاکم شد! هراس از نابودی اتمی ، مرگ را در غرب بار دیگر جابه جاکرد. مرگ را از جای شایسته خود که در پایان بود، به جلو آورد. مانند آنچه در شرق رخ داد، مرگ از پایان به آغاز آورده شد. لااقل پست مدرنیته ، وسوسه مرگ، جای انکار مرگ را گرفت. اکنون پیش بینی شوپنهاور را می بینیم: شرق به غرب آمده است و اکنون اپوکالیپس و پایان و اکنون بودیسم، نیروانا، نیندیشیدن یا اندیشیدن به هیچ و پایان انسانی که بودنش استوار به اندیشیدن بود.«مهرهفتم» برگمان، «ساتیرگون» فلینی، «سالوی» پازولینی و «اینک آخرالزمان» فرانسیس کاپولا روایت این اپوکالیپس مدرن در سینما بود که به «ایثار» تارکفسکی می رسد. در فیلم کوپولا فرمانده آمریکایی که باید نماینده افراط خواست زندگی و قدرت باشد، در فرهنگ کامبوج جذب و با الگوی ابتدایی یک رهبر بودایی برمردمان اسطوره اندیش جنگل فرمان می راند و تارکفسکی در برابر مدرنیته با عرفان و رازمداری اسلاو همسو می شود. نیچه آژیر را کشید و بکت اپوکالیپس مدرن ، باز انتظار و فقرزدگی و نکبت زندگی مرگبار را روایت کرد و زندگی زمینی بی معنی شد. بی معنایی و پایان - مرگ انسان، مرگ سوژه و مرگ معنا اعلام شده است. آیا به تابوی تازه ای رسیده ایم؟ به تابوی زندگی مدرن که باید از آن شرمنده بود؟ به پو ر نو گرا فی بودن؟ به تاریک های نمور اهرام مصر؟ برای اروپای پست مدرن چه روی داده است؟ چه بر سر انسان اندیشنده خردورز آمده است؟