خوب دیگر ؛ حرفی برای گفتن  نمانده ؛ انسان همه حرفهایش را زده است.

حرف جدیدی برای گفتن نیست. باید بنشینم روبروی هم و دستان هم را بگیریم. خیره شویم به چشمان همدیگر و بعد بزنیم زیر گریه. زار زار گریه کنیم. اشکمان که تمام شد. وقتش رسیده. باید لباس هایمان را در بیاوریم. لخت شویم و برگردیم. برگردیم برویم به غار؛ به بالای درخت ها. کنار رودخانه ها و حاشیه جنگل ها. فکر شکار و چیدن میوه باشیم. باید یک فکری هم برای خورده نشدن بکنیم. فقط اینبار نباید بگذاریم کسی دستش به آتش برسد حواسمان باشد هوشنگ یا هر کسی  دوباره آتش به زندگی مان نزند.

بیچاره حیوان ناطق