انسان معاصر خودش را خسته احساس می کند، خسته از تاریخی چند هزار ساله که وارث آن شده و سنگینی این میراث بردوشش او را خسته کرده ؛ خسته از انتظار ، انتظاری بی پایان برای پایان. پیشگوها پایانی برای جهان و وارثش پیشگویی کرده اند که دارد نزدیک و نزدیک تر می شود. اما هیچکس از این رخداد – رسیدن این پایان- ناراحت نیست، همه انتظارش را دارند و گویی سرنوشت محتوم دنیا حتما باید در این عصر خستگی به پایان برسد. هر چند بنظر من این انتظار را پایانی نیست و این انسان مدرن خسته به پایان، به مرگ ، نه دل خوش کرده ، نه امیدوار است ، نه هراسی دارد. درد را پایانی نیست.