بچه هم که بود همینطوری پا برهنه می رفت توی دستشوئی ؛ اوایل کنار سنگ می نشست و کارش را می کرد ؛ آنقدر زدمش تا بالاخره یاد گرفت بنشیند روی سنگ. اما پابرهنه رفتن از سرش نمی افتاد . بعد همینطور پا برهنه می دوید بیرون و روی قالی ها. بزرگتر که شد پابرهنه می دوید وسط حرف بزرگترها. اینقدر زدمش تا بالاخره یاد گرفت اجازه بگیرد. دلم می خواست وقتی برای خودش مردی شد برایش یک کفش فروشی باز کنم اما قبول نکرد زورم نرسید بزنمش تا بفهمد برای خودش می گویم. یکبار همان اوایل که زنش داده بودم به زنش گفته بود که از پاهایش متنفر است. خیلی وقت است دوست دارد پاهایش را قطع کند. سرش جیغ کشیدم که این چه حرفی بوده که زده ولی حیف زورم نمی رسد وگرنه حالیش می کردم که کفر نگوید.