نق نق می کند که برویم بیرون. که هوا عالی است. که جان می دهد برای قدم زدن.می گویم:

-          آخه زیر این بارون سگ می ره بیرون

جوری نگاه می کند که انگار همین الان سه نفر را با چاقوی میوه خوری سربریده ام. پک می زنم به سیگار و قبل از اینکه این را بهش بگویم می رود توی آشپزخانه.

حالا صدای تلق و تولق قابلمه ها و ماهی تابه می آید که هی مدام دارند جابجا می شوند.

زن ها هیچی نمی فهمند. سرشان نمی شود. واقعا قدیمی ها درست می گفتند " ضعیفه اند". داد می زنم که یک چایی بیاورد.