گفتم که : عزرائیل نشسته بود آن روبرو؛ دقیقا کنار در. پک عمیق و طولانی به سیگار می زد و خیره شده بود بمن. سیگارش که تمام شد آهی کشید و دستش را گذاشت روی زانو و بلند شد و رفت. ته سیگارش اما هنوز همانجا افتاده با جای رژ لب قرمزش. همیشه  همینطور می کند ده دقیقه اولش که می آید می گوید و می خندد. کارم که تمام می شود وقت حساب کتاب اخمهایش می رود توی هم. باید یک نفر دیگر را پیدا کنم. اما با این یکی شرط می کنم که ظرف ها را خودش بشورد دیگر حال ظرف شستن ندارم. اگر قبول کند خیلی خوب می شود از شر عزرائیل هم راحت می شوم.

-          راستی ببینم تو که دستات به مایع ظرف شوئی حساسیت ندارد ؛ دارد

-         سیگار داری؟؟