اگر سینه ای شرحه شرحه از فراق داری، بگذار برایت از درد بگویم ، درد اشتیاق. آن گاه که هستی و بودنت آرامش بخش است مجبور می شوی تصمیم به رفتن بگیری! چه پارادوکس نازیبایی است اجبار به تصمیم گرفتن. اما می خواهی که بروی ، باید بروی . برای خیلی چیزهای دیگر. آن وقت است که قلبت آرام آرام از چشم هایت جاری می شود و صورتت خیس. می توانی داد بزنی، چنگ بزنی . نمی دانم دیگر چه کارهایی می شود کرد اما شاید سرت را پایین بیاندازی و بروی ، بی آنکه به پشت سرت نگاه کنی نه اینکه نخواهی ببینی. نه، اما بعضی وقتها داد نمی زنی ، گریه نمی کنی ، نمی بوسی تا این داغ بردلت ابدی شود و بماند ؛ که می ماند.
آنجاست که تنها می شوی و هر وقت که تنها شدی دار قالی خیالو علم کن با طرح یه جاده ، جاده ایی که از اون کسی نمی آد. و یادت باشد که گاهی به آسمان نگاه کن . باید اعتراف کنم من نیز گاه به آسمان نگاه کرده ام.. دزدانه! در چشم ستارگان.. نه به تمامی شان! تنها بدانها که شبیه ترند به چشمان تو..

 

پی نوشت: با تشکر از مولانا، حافظ ، حسین پناهی، کمال تبریزی و ...!!