به دلاور مجنون

خیلی سال پیش ، آن موقعی که بچه تر بودم همه خانه مادربزرگ جمع شده بودیم و خاله مسئول سرگرم کردن و ساکت نگه داشتن بچه ها شده بود! گفته بود هر کسی یک معما بگوید. نوبت من که شد الان درست یادم نیست که چه گفتم و معما چه بود اما یک قسمتش یادم هست :

سرش الماس ، کونش کرباس !

و جوابش تفنگ می شد. تفنگ درست یادم هست. بعد خاله ام برای اینکه غیرمستقیم به من بگوید که حرف بی ادبی ! نزنم و یاد بگیرم مودب تر باشم معما را دوباره خودش تکرار کرد که مثلا معما را همه درست فهمیده اند یا نه ؟

سرش الماس، تهش کرباس

و در همان بچگی به خودم گفتم : چه باحال می شود به جای یک کلماتی ، یک کلمه دیگر گفت و همان کار را بکند. همان چیزی که ما الان می گوئیم جانشینی کلمات و بستگی به کاربردش در متن می گوئیم : فرار کرد. هزیمت کرد. جیم شد .دو دره کرد و ....

و حالا  به خودم می گویم کاش می شد با آدم ها ، با انسان ها مثل کلمات برخورد کرد. بشود کلمه ای را جایگزین دیگری کرد. جانشینی کلمات را آورد و انسان ها را در ذهنت ، دلت جانشین همدیگر کنی و همان کار را بکند. همان کاربرد را برایت داشته باشند. یکی راجایگزین دوستی که رفته است بکنی و جایش را بگیرد و دیگر نبودنش را احساس نکنی.

کاش می شد.

-------------

می دانم نمی شود با انسان به مثابه کلمات برخورد کرد. هیچکس جای دیگری را نخواهد گرفت و داغ رفتن دوستی تا ابد می ماند.