ذهنم خالی است. انگار ته گور هستم و می بینم که کفنم کرده اند. قبرکن دارد روی من خشت می گذارد. صدایی از آن بالا می آید؛ صدای قران خوان و گریه و بازی بچه ها در دورتر. کسی مدام چیزی را می گفت تکرار کنم: اقولو اشهد... و من مدام می خواستم بلند شوم ببینم چه کسی دارد گریه می کند. ببینم چه کسی آن بالا نشسته است و دارد گریه می کند. گریه ندارد. اما بی فایده است ، نمی شود. نمی توانم. این خشت ها نمی گذارند. تنهایی را ، تنهایی مطلق را حالا دارم حس می کنم. تنهایی را تنها موقع مرگ می شود درک کرد. تنها لحظه ای که هیچکس با تو نیست و نمی تواند باشد. مطلق بودنش را درک می کنی. حتی در لحظه تولد هم تنها نیستی. مرگ لحظه تنها بودن مطلق است و مطلق بودن تنهایی. باید بلند شوم بگویم نباید گریه کنی. برای تنهایی کسی نباید گریه کرد.