بهترین سرگمی انسان ها عشق است؛ بهترین وسیله ای که می تواند بیشترین دغدغه ها؛ نیازها و خواسته های اولیه شان را برطرف کند و علاوه بر آن لذتی هم ببرند.
پ.ن: منم سیب می خوام!!
بهترین سرگمی انسان ها عشق است؛ بهترین وسیله ای که می تواند بیشترین دغدغه ها؛ نیازها و خواسته های اولیه شان را برطرف کند و علاوه بر آن لذتی هم ببرند.
پ.ن: منم سیب می خوام!!
زندگی ما ، خاطره ای نقل نشده است.همه ما در حال بازگویی روایت خودمان از آن خاطراتی هستیم ک دایره وار دور می خورد تا یکی یکی نوبت مان بشود و بگذرد و بگذریم. تا کی تمام شود. تا کی تمام شویم
دوشنبه های لعنتی؛دوشنبه های سرد؛ دوشنبه های مغموم
حتی مطلع الفجر
ببخشید شما؟
طلوع دوباره هوس
بر کرانه شب
همانا ما شما را برای عبادت آفریدیم
قربانی زندانی ها ؛ زندانی ها فرار کرده اند
هر آنکس ک از فرمان خدای روی گردان شود
قربان
قربان ، آه
آه ه ه ه ه قربان
آه ه ه ه ه ه
ســـــــــــــرزد از افق
جالب است جای لب جنده بر جنون تصعنی پدر ، وقتی ک مادر می پرسد کجا؟
عموما می گویند زبان برای بیان کامل حس و موقعیت الکن است. شاید اینگونه باشد؛ اما حالا مدتی می خواهم به ساختار جمله وفادار نمانم شاید راهی باشد برای بیان ناگفته ها
بر لب من بوسه بخور
از تن من ترانه تن
تا ک مرا تو فراموش
بر تن تو ترانه نوش
باید خواند ، حداقل دوبار
داستان کرگردن نوشته مهدی مهرافروز را باید خواند ، حداقل دوبار و بعد ...
بعدش را خودتان تجربه کنید.
پ.ن:
2. خودتان درباره اش بخوانید
3. فرصت شد نقد کرگدن را تایپ می کنم و بعدها می گذارم.
4. کاش مهرافروز زنده می ماند و باز هم می نوشت
5. خوش به حالش ک رفت !
چقدر پی نوشت داشت این پست
فکر می کنم آدم خوشمزه ای است آخر خیلی خود خوری می کند
خیلی سعی کرد ما را هدایت کند اما باید صادق بود ما هیچگاه هدایت نمی شویم !!
همیشه با چتر بیرون می روم
نه بخاطر باران
بخاطر اینکه هوای تو را داشته باشم
من به همه دوستام چیزی بدهکارمو و همه دوستام چیزی به من، طلبشون بمونه طلبشون. اما طلبم رو اگه وصول کنن خوب می شه.
چی هست طلبت؟یه ذره دوستی و درک.
نه
- یه ذره خنده و شادی؟
اونم نه
- پس چی؟؟
یه ذره تنهایی؛ راحتم نمی ذارن. همه جا هستند. راحتم نمی ذارن. حتی تو کابوس هام. توی رویاهام. توی تنهائی هام هم هستند. هر دفعه یکی شون. هر دفعه با یکی شون تو خیالم حرف می زنم. می شه تو هم بری؟
- من؟ نمی شه که!
چرا نمی شه؟ می خوام حتی با خودمم نباشم. خودمم خودم رو راحت بذارم و برم
- نکبت
مریم؛ مریم مقدس باکره. آیا مسیح از نداشتن پدرخوشحال بود؟ یا غمگین از نشناختن پدر؟ به من بگو مریم ؛ مریم مقدس باکره آیا تو بخاطر بکارتت مقدس بوده ای یا مقدس بودنت باکره بود. مریم ؛ مریم مقدس باکره من درک درستی از تقدیس انسانی ندارم
مریم ؛ مریم مقدس باکره ؛ تو را متهم می کنند به همخوابگی و آبستن از مردی.
مریم ؛ مریم مقدس باکره ؛ تو را مقدس می کنند به خاطر آبستن شدن از هیچکس
مریم ؛ مریم مقدس باکره؛ تو دلت چه می خواست ؟ داشتن عشق و اتهام زنا ؟ یا تقدس و فرزندی بی پدر
مریم ؛ مریم مقدس باکره
بین فروشنده ها - ساقی - به پنیر معروف است.
طرف پنیر می خواد
پنیر داری؟
بعضی از تجربه ها را می شوند منتقل کرد؛ بشوی معلم، استاد و... و آنچه را که به دست آورده ای ، تجربه کرده ای را به یک عده ولو اینکه قلیل باشند منتقل کنی اما بنظرم تجربه نوشتن و حس نوشتن را نمی شود منتقل کرد حتی تکنیک و فن را هم نمی شود یاد داد. فقط می شود گفت. فقط می شود یکسری از تعاریف و کلیات را از زبان دیگران بشنوی اما برای درکش باید نوشته باشی و نوشتن را حس کرده باشی. اگر هم نوشته باشی و درک کرده باشی ، به تجربه دیگران برای نوشتن نیازی نداری.
فقط کافیست بنویسی.
وکیل سابق سلینجر تعریف می کند که : بار اول «ناتوردشت» را بعد از ویراستاری به یک ناشر سپردیم، بعد از چند روز سلینجر به من تلفن زد. صدایش گرفته بود و انگار با بغض حرف می زد. هر لحظه ممکن بود بزند زیر گریه. به من گفت که نمی خواهد کتابش را چاپ کند و باید قراردادمان را با این ناشر فسخ کنیم. وقتی علت را جویا شدم فقط دو جمله به من گفت : این یارو به من می گه هولدن یه دیونه اس
خوب، سلینجر است دیگر
کلا می خواستم بگم اگه تونستید ناتوردشت را بخوانید
اگر قرار باشد خودم را نقاشی کنم باید یک مستطیل بزرگ خاکستری بکشم ؛ با یک لکه آبی و یک لکه کوچک زرد
اما زمینه اصلی خاکستری است. خیلی وقت است خاکستری شده ام
چیزی شبیه این:

کافکا در یادداشت هایش می نویسد: « چیزهایی درباره پاریس نوشتم. بد نوشتم، بی آن که به آزادی توصیف حقیقی که آدمی را از آن چه تجربه کرده رها می سازد، دست یابم»
این وسواس فقط از سوی کافکا نیست. شاید این سوژه ها هستند که حتی نویسنده ای مثل کافکا را رها نمی کنند تا وقتی که به قول خودمان "از پس کار برآیند". نویسنده تا وقتی از عهده توصیف برنیاید. به آزادی بعد از آن دست نمی یابد وراحت نمی شود.
همه چی آرومه ....
ملت دیروز آمدند بیرون و خرید ولنتاینشان را کردند و بعد هم نق زدند ک چرا همه گران است و .... بعد هم رفتند خانه شان
حیف احمدی نژاد
نمی دانم چرا اینبار استرس دارم ولی می روم
راستش اعتراف می کنم منم می ترسم ، ولی دقیقا نمی دونم از چی می ترسم :( از برنگشتن نمی ترسم این را مطمئنم ولی همچنان ته دلم می لرزد. ما را ترسانده اند. ترس ترس ؛ این ترس لعنتی اما خوب می دانم ماندن هیچوقت دردی را از من دوا نکرده است.
گفتن و نوشتن تا همینجا کافی ست . باید کاری کرد. وقت عمل است.
تا بعد.