درباره نویسنده
سیب آبی
حرف هایی هست که نمی شود به کسی گفت ، این حرف ها و دردها قابل بازگو کردن نیستند باید نوشته شوند تا آرام گیرند
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سیب آبی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • حشیش
  • از نوشتن
  • ناتوردشت
  • خودم از دید خودم
  • توصیف
  • 25+1
  • 25
  • فلش فیکشن
  • جغد
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
  • نفرت
  • ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
  • ضعیفه
  • حساسیت
  • خوب دیگه
  • اگر کوسه ها آدم بودند ... !!
  • اندکی برگرد
  • همراه
  • کاش
  • زندگی
  • دیوانه دیوانه
  • شطحیات
  • مرگ فاخته
  • پایان
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
دوستان من
  • ساعت 10
  • کودکانه
  • به نام خدایی که دوستش دارم
  • سیم خاردارها پشت و رو ندارند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



نوشتن با کیبورد
حشیش
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱٢/٤
افرادی ک حشیش مصرف می کنند اسامی مختلفی در قشرهای مختلف دارند :
در حالت عادی : طرف سیگاری بار می زنه
قشر دانشگاهی : طرف فضانورده
کوچه و بازار: طرف علف می زنه
در زندان : طرف اره کشه

بین فروشنده ها - ساقی - به پنیر معروف است.
طرف پنیر می خواد
پنیر داری؟

نظرات ()



از نوشتن
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

بعضی از تجربه ها را می شوند منتقل کرد؛ بشوی معلم، استاد و... و آنچه را که به دست آورده ای ، تجربه کرده ای را به یک عده ولو اینکه قلیل باشند منتقل کنی اما بنظرم تجربه نوشتن و حس نوشتن را نمی شود منتقل کرد حتی تکنیک و فن را هم نمی شود یاد داد. فقط می شود گفت. فقط می شود یکسری از تعاریف و کلیات را از زبان دیگران بشنوی اما برای درکش باید نوشته باشی و نوشتن را حس کرده باشی. اگر هم نوشته باشی و درک کرده باشی ، به تجربه دیگران برای نوشتن نیازی نداری.
فقط کافیست بنویسی.

نظرات ()



ناتوردشت
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

وکیل سابق سلینجر تعریف می کند که : بار اول «ناتوردشت» را بعد از ویراستاری به یک ناشر سپردیم، بعد از چند روز سلینجر به من تلفن زد. صدایش گرفته بود و انگار با بغض حرف می زد. هر لحظه ممکن بود بزند زیر گریه. به من گفت که نمی خواهد کتابش را چاپ کند و باید قراردادمان را با این ناشر فسخ کنیم. وقتی علت را جویا شدم فقط دو جمله به من گفت : این یارو به من می گه هولدن یه دیونه اس

خوب، سلینجر است دیگر

 

کلا می خواستم بگم اگه تونستید ناتوردشت را بخوانید

 

نظرات ()



خودم از دید خودم
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

اگر قرار باشد خودم را نقاشی کنم باید یک مستطیل بزرگ خاکستری بکشم ؛ با یک لکه آبی و یک لکه کوچک زرد
اما زمینه اصلی خاکستری است. خیلی وقت است خاکستری شده ام
چیزی شبیه این:

خودم

نظرات ()



توصیف
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

کافکا در یادداشت هایش می نویسد: « چیزهایی درباره پاریس نوشتم. بد نوشتم، بی آن که به آزادی توصیف حقیقی که آدمی را از آن چه تجربه کرده رها می سازد، دست یابم»

این وسواس فقط از سوی کافکا نیست. شاید این سوژه ها هستند که حتی نویسنده ای مثل کافکا را رها نمی کنند تا وقتی که به قول خودمان "از پس کار برآیند". نویسنده تا وقتی از عهده توصیف برنیاید. به آزادی بعد از آن دست نمی یابد وراحت نمی شود.

نظرات ()



25+1
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٦

همه چی آرومه ....

ملت دیروز آمدند بیرون و خرید ولنتاینشان را کردند و بعد هم نق زدند ک چرا همه گران است و .... بعد هم رفتند خانه شان

حیف احمدی نژاد

 

نظرات ()



25
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

نمی دانم چرا اینبار استرس دارم ولی می روم
راستش اعتراف می کنم منم می ترسم ، ولی دقیقا نمی دونم از چی می ترسم :( از برنگشتن نمی ترسم این را مطمئنم ولی همچنان ته دلم می لرزد. ما را ترسانده اند. ترس ترس ؛ این ترس لعنتی اما خوب می دانم ماندن هیچوقت دردی را از من دوا نکرده است.

گفتن و نوشتن تا همینجا کافی ست . باید کاری کرد. وقت عمل است.

تا بعد.

نظرات ()



فلش فیکشن
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

جهان رو به کوچک شدن می رود؛ منظورم از نظر فیزیکی نیست. اما فاصله ها کم شده است. رسیدن به مقصد جغرافیایی ؛ اطلاع از خبرهای آنسوی دنیا و حتی حریم خصوصی و..... داستان هم از این حیث مستثنی نیست. از رمان های چند جلدی رسیدیم به داستان کوتاه ؛ داستان کوتاه کوتاه یا بند انگشتی و فلش فیکشن و بعد داستان های چند کلمه ای - مینیمال-  و حالا داستان های بدون کلمه!!!! داستان هایی که قرار نیست متنی داشته باشند اما حداقل یک  موقعیت خاص یا یک شخصیت را می سازند ! چگونه ؟؟ نمونه اش داستان زیر :

نام داستان: خاطرات تنبل ترین آدم دنیا

 

نظرات ()



جغد
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

جغد

ای منادی ملکوتی جبر وخون و جنون

آوازه خوان تنهائی مغموم

نشسته بر ستون ذهن من

به چه فکر می کنی؟

مرگیست محتمل آیا؟

دردیست خفته به کنجی؟

یا مردیست نشسته به سوگی؟

آخر سخن بگو

ای پیک شوم خاطره

از همه لبریز

از مرزهای خاطره

بگذر ای خیال شوم

با من بگو

ز چه دردی آواز می کنی؟

نظرات ()



 
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

گفت :سیگار نداری ؟

سرفه ای کرد ؛ نه ولش کن. یادم نبود ترک کردم. بعضی وقتا یادم می ره که ترک کردم

دوباره به ساعت نگاه کرد و آه کشید.

- دوباره یادم نیست که ترک کردم، حالا یه نخ هم نداری؟

یه نخ رو آوردم بیرون و پاکت رو گرفتم جلوش.

گفت : بدجور گرفتارم ، اگه گیر نبودم نمی آمدم سراغت.

نمی تونستم کاری واسه اش بکنم . هرکاری کردم سیگار رو نگرفت

گفت ترک کرده ، رفت. این سیگار هم بدجوری آدم رو گرفتار می کنه باید یه کاری واسه اش بکنم.

نظرات ()



 
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

و من سیب شده ام

و کرم درونم چیزی نیست مگر کلمات

 

از شعر : مگر کلمات - مجموعه "خواهران این تابستان" - بیژن نجدی

نظرات ()



نفرت
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

بچه هم که بود همینطوری پا برهنه می رفت توی دستشوئی ؛ اوایل کنار سنگ می نشست و کارش را می کرد ؛ آنقدر زدمش تا بالاخره یاد گرفت بنشیند روی سنگ. اما پابرهنه رفتن از سرش نمی افتاد . بعد همینطور پا برهنه می دوید بیرون و روی قالی ها. بزرگتر که شد پابرهنه می دوید وسط حرف بزرگترها. اینقدر زدمش تا بالاخره یاد گرفت اجازه بگیرد. دلم می خواست وقتی برای خودش مردی شد برایش یک کفش فروشی باز کنم اما قبول نکرد زورم نرسید بزنمش تا بفهمد برای خودش می گویم. یکبار همان اوایل که زنش داده بودم به زنش گفته بود که از پاهایش متنفر است. خیلی وقت است دوست دارد پاهایش را قطع کند. سرش جیغ کشیدم که این چه حرفی بوده که زده ولی حیف زورم نمی رسد وگرنه حالیش می کردم که کفر نگوید.

نظرات ()



 
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/۱۸

دیروز رفتم جشنواره فیلم فجر - مثلا جشنواره است !!- بعد دونفر رو گذاشتند که حجاب و از این حرفها

فیلم "پله آخر" ساخته علی مصفا ؛ علاوه بر فیلمبرداری ؛ فیلمنامه اش رو دوست داشتم اما خیلی نه

روایت فیلم زمان خطی ندارد که به تعلیق  جذابیت فیلم خیلی کمک کرده بود اما بعضی وقتها احساس می کردی رفتی سرکار و من اصلا این حس رو تو هیچ داستان و فیلمی دوست ندارم آدم فکر می کنه داره شعبده بازی تماشا می کنه 

کنش و واکنش ها منطق و ساختار منسجم داشتند و این بهترین حسنش بود.

روایت خاص از مردگان و دوبلینی های جویس را دوست داشتم البته نگاهی هم به رمان مرگ ایوان ایلیچ لئو تولستوی داشته که من نخوندمش

در کل فیلم خوبیه و ارزش یکبار دیدن رو داره

نظرات ()



ضعیفه
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

نق نق می کند که برویم بیرون. که هوا عالی است. که جان می دهد برای قدم زدن.می گویم:

-          آخه زیر این بارون سگ می ره بیرون

جوری نگاه می کند که انگار همین الان سه نفر را با چاقوی میوه خوری سربریده ام. پک می زنم به سیگار و قبل از اینکه این را بهش بگویم می رود توی آشپزخانه.

حالا صدای تلق و تولق قابلمه ها و ماهی تابه می آید که هی مدام دارند جابجا می شوند.

زن ها هیچی نمی فهمند. سرشان نمی شود. واقعا قدیمی ها درست می گفتند " ضعیفه اند". داد می زنم که یک چایی بیاورد.

نظرات ()



حساسیت
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/٥

گفتم که : عزرائیل نشسته بود آن روبرو؛ دقیقا کنار در. پک عمیق و طولانی به سیگار می زد و خیره شده بود بمن. سیگارش که تمام شد آهی کشید و دستش را گذاشت روی زانو و بلند شد و رفت. ته سیگارش اما هنوز همانجا افتاده با جای رژ لب قرمزش. همیشه  همینطور می کند ده دقیقه اولش که می آید می گوید و می خندد. کارم که تمام می شود وقت حساب کتاب اخمهایش می رود توی هم. باید یک نفر دیگر را پیدا کنم. اما با این یکی شرط می کنم که ظرف ها را خودش بشورد دیگر حال ظرف شستن ندارم. اگر قبول کند خیلی خوب می شود از شر عزرائیل هم راحت می شوم.

-          راستی ببینم تو که دستات به مایع ظرف شوئی حساسیت ندارد ؛ دارد

-         سیگار داری؟؟

نظرات ()



خوب دیگه
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/۱

فرق گاو و گوسفند را نمی دانم اما دوست دارم گاو باشم از گوسفند بودن حس خوبی ندارم

نظرات ()



اگر کوسه ها آدم بودند ... !!
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱۱/۱

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید
اگر کوسه ها آدم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند
و
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت !!

برتولت برشت

نظرات ()



اندکی برگرد
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

این درد ، این درد کهنه را چاره چون کنم. که درد هست و طبیب نیست. پادزهر همه زهر است و نمکی بر این زخم کهنه که هر دم به نیشی تازه می شود. تازه گی ندارد این گلایه ها که نه برای تو ، نه برای خود. برای این زخم می گویم شاید آرام گیرد و دمی بیاساید و دمی بیاسایم.

نظرات ()



همراه
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

دستگاه مشترک مورد نظر ابوعطا است.

نظرات ()



کاش
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

و دلم همچنان گرفته است

کاش بقال سرکوچه، کنسرو شادی می فروخت

نظرات ()



زندگی
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

حساب کرده ام تمام ثانیه هایی را که نبوده ام

حاصل تفریق نبودن و بودن

عددی است به اندازه عمر ، کمی کمتر

نظرات ()



دیوانه دیوانه
نویسنده: سیب آبی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦

در ستایش عقل بسیار گفته اند اما حالا اینجا ، شرایط کنونی برایمان شده

سنگی در چاه، صد مرد عاقل کم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »